قاب گوشی

آموزه عشق در فلسفه هگل

آموزه عشق در فلسفه هگل

در فلسفه هگل می توان تقابل را مقوله اصلی به حساب آورد. بنابراین سعی ما برآن خواهد بود که عشق را از دریچه دو تقابل متقابلین بنگریم: تقابلی که نسبت خواجه و برده با رابطه عاشق و معشوق ...

سرآغاز

در فلسفه هگل می توان تقابل را مقوله اصلی به حساب آورد. بنابراین سعی ما برآن خواهد بود که عشق را از دریچه دو تقابل متقابلین بنگریم: تقابلی که نسبت خواجه و برده با رابطه عاشق و معشوق (در خانواده) دارد و نیز تقابل بین ادیان یهود و مسیح. در رابطه عاشق و معشوق، انحلال شخصیت زن و مرد در یکدیگر و ارتقای آنها به صورت بنیاد خانواده، نمایاننده مشخصه های عشق از نگاه هگل است. همچنین، با شرحی تطبیقی از اقوام یهود و مسیح (که در سردمدارانشان، یعنی ابراهیم و عیسی نمود یافته اند) می توان راهی به این مقوله گشود.

الف: جنبه ارتقایی عشق

یکی از ابعاد عشق که فلسفه هگل بسیار برآن تأکید می شود، جنبه وحدت بخشی آن است. به خصوص در تحلیلی که وی از تشکیل خانواده به دست می دهد، این مهم نقش اساسی ایفا می کند. به تعبیر هگل، زن و شوهر، از شخصیتهای مستقلشان صرف نظر می کنند و بدین سان به شخصیتی واحد بدل می شوند.  زناشوئی، آگاهی بر یگانگی خود و دیگری است و این یعنی عشق. 

در اینجا برخلاف رابطه ای که خواجه و برده با هم دارند، تقابلی در کار نیست. در رابطه خواجه و برده، آزادی حقیقی از آن برده است که با خودسازی و خودشکوفایی، به فاصله هرچه بیشتر از خواجه می رسد. حال آنکه عاشق و معشوق «متعهد می شوند که شخصیتهایشان را به یکدیگر تسلیم کنند و هر کدام تنها با دیگری کامل باشند.»  بدین طریق علاوه بر آنکه شخصیت این دو در یکدیگر ادغام شده است، ارتقایی نیز صورت گرفته است. زیرا خانواده، بنیاد و (به واسطه وحدتش) شخصیتی غنی تر است. عاشق و معشوق ابداً مخالف یکدیگر نیستند. 

همچنین هگل در تبیین هنر رمانتیک سه خصیصه را خاص هنر مزبور برمی شمرد: شرف، عشق و وفاداری. شرف، پی بردن به ارج و ارزش خود است، حال آنکه در عشق، عاشق به ارج و ارزش نامتناهی دیگری اعتراف می کند و حقیقت نفس خویش را در او می یابد. 

ب: اخلاق در عشق

از آنجا که زن وشوهر، در بنیاد خانواده شخصیتی واحد می یابند و اصل در زناشویی، وحدت شخصیت و سپردن استقلال خویش به یکدیگر است، ازدواج خویشاوندی با اخلاق اجتماعی تعارض دارد.  بنابراین عشق در این میانه واسطه ای است برای تحقق اهدافی اخلاقی. زناشویی اساساً پیوندی اخلاقی است که بر مبنای آن بنیادی ماهیتاً اخلاقی (یعنی خانواده) شکل می گیرد. هگل در این زمینه تصریح می کند: «عنصر اخلاقی ذاتاً کلی است و این رابطه که با طبیعت به وجود آمده [یعنی خانواده] اساساً امری روحانی به حساب می آید و تنها به واسطه روحانی بودن، اخلاقی است» 

برهمین اساس طلاق نیز، به واسطه آنکه این پیوند روحانی و اخلاقی را از هم می گسلد، غیر اخلاقی است و باید به تأخیر افتد. بنابراین عشق نه تنها وحدت بخش است، بلکه عنصری اساساً اخلاقی به شمار می رود. ( چرا که وحدتِ نشأت گرفته ازآن اخلاقی است).

در اینجا نیز تضاد و تقابلی عمیق بین رابطه عاشق و معشوق و نسبت خواجه و برده برقرار است. آنچه در رابطه اخیر، اخلاقی به حساب می آید، دوری هر چه بیشتر برده از خواجه است. برده با فاصله گیری از طرف مقابلش و پناه بردن به درون خویش به صیانت نفس و آزادی  (از نوع رواقی آن) دست می یابد. شاید بتوان گفت که احساس برسازنده نسبت، بین خواجه و برده، نفرت است. نفرت نقطه مقابل عشق و برهم زننده وحدت اشیاء است.

 

ج: جنبه عقلانی عشق

با تفاصیل بیان شده، می توان دریافت که عشق از نگاه هگل کاملاً عقلانی است. استیس این جنبه را چنین توضیح می دهد: «... بنابراین مبنای ازدواج دلدادگی نیست، بر پایه احساس است، اما فقط احساسی که در هسته آن عقل قرار دارد. عقل در اینجا در جامه احساس تجلی می کند ... زناشویی مانند هر یک از تأسیسات اخلاقی بر پایه عقل استوار است.» 

اما از این لحاظ شاید نتوان تقابلی بین این نسبت و رابطه خواجه و برده بیان کرد. به اعتقاد هگل «خودآگاهی حقیقی، تنها وقتی بدست می آید که ارتباط خود و دیگری به رابطه متقابل بین دو فرد خودآگاه بسط می یابد.» در اینجا مراد هگل رابطه خواجه وبرده است و نه عشق. هگل رابطه خواجه و برده را مرتبه ای ضروری و کلی در فرآیند تمدن می داند که در آگاهی فردی بروزمی یابد. اگر عقلانیت، مشخصه عشق هگلی قلمداد می شود، مراد تفاوت این مقوله با عشق از نگاه دیگران است و باید دانست که هر آموزنده ای در نظام هگل از جهتی عقلانی بهره می برد.

د: تناهی عشق

اما عشق از گسترش خود تا بی نهایت، ناتوان است و چنانچه تا بی کران گسترده شود عمقش را از دست می دهد. مظهر این ناتوانی، عمیقاً در وجود مسیح یافت می شود. او سرانجام آزادیش را در نابودیش می بیند. هگل نیز «همانند ارسطو می داند که عشق نمی تواند بدون از دست دادن شور و حالش تداوم یابد» مسیح به عنوان مظهر عشق در می یابد که تقدیر او، از سرنوشت قومش جدا است. او نمی تواند به یکباره جهان را به کیش خود در آورد، مگر از طریق مرگ بر روی صلیب و نیز رواج انجیل به واسطه حواریانش. بنابراین این عشق، به اشتیاقی ارضا ناشده، ناآرام و بی پایان بدل می شود که عاملی اساسی و اجتناب ناپذیر در تجربه دینی به شمار می رود. 

در مقابل این مذهب  (که به واسطه شهادت عیسی کاملاً شخصی است) دین یهود قرار دارد. باید دانست که دین یهود، آرمان هگل است، زیرا مذهبی قومی به حساب می آید. این مذهب به واسطه اجتناب از عشق، در میان قوم تداوم دارد.

ه: آشتی با جهان از طریق عشق

منشأ دین یهود نفرتی است که وحدت کهن زندگی را از بین می برد. ابراهیم هیچ عشقی با جهان و آدمیان ندارد و همه پیوندهای عاشقانه اش را از هم می گسلد و به تعبیر هگل از روحیه خصومت با جهان و دیگر آدمیان برخوردار است. بدین طریق نسبت قوم یهود  (و در رأس آنها ابراهیم) با جهان، ابزاری است. حتی رابطه آنان با خدا به سطح بردگی و بندگی تنزل می یابد، زیرا انزجار، ضرورتاً به رابطه خواجه  (که در این حالت خدا است) با اموال ، انسانها یا نظایر آن سرایت می کند. رابطه نامتناهی و متناهی از هم گسسته است. درواقع «نامتناهی در ماوراء قرار دارد و خود تبدیل به شئ شده است». دیگر هر چیزی در رابطه با انسان شیئ متناهی است.

اما عیسی پیامبر عشق است و عشقش بیش از هرچیز بر وحدت زندگی تأکید دارد. هگل در پاسخ به تعارض کانتی وظیفه و تمایل، انقیاد بنده وارانه را نسبت به خدا، طرح می کند. این انقیاد در عشق مسیحی نمود می یابد. مسیح «احترام به قوانین را نمی آموزد، برعکس چیزی را عرضه می کند که به قوانین وفادار است، اما آنها را به مثابه قوانین فسخ می کند و بدین سان بالاتر از اطاعت قوانین است». این امر یعنی از درِ آشتی درآمدن با جهان به واسطه عشق.

آموزه های مسیحی همچون رحمت الهی از طریق شفاعت مسیح، نمودی از همین آشتی پذیری با جهان و تقدیرخویش است.

و:گذر از خود در عشق

ابزار انگاری قوم یهود، زندگی را در هم می شکند و موجودات را به اشیایی بدل می کند که به کار بهره مندی و تضمین امنیت فرد و خانواده اش می آید. روابط میان انسانهای یهودی صرفاً عینی و ناشی از تفکر است. بنابراین هر چیزی تنها در رابطه با انسان و این قوم معنا می یابد. و تقدیر قوم یهود آن است که از جهان و آدمیان تا ابد جدا باشند.

در مقابل، تقدیر مسیح، از خودگذشتگی است. «او تقدیر خود را در همین جدایی می بیند و قادر به آشتی یافتن با خود نیست... مسیح... تقدیرخویش را در تقابل با دنیایی می بیند که برای او بیگانه شده و وی از راه عشق بر آن غلبه می کند» تقدیرمسیح در سر سپردن به صلیب و گذشتن از خود در راه سعادت آدمیان از برکات عشق است. هگل در این آشتی جویی با تقدیرخویش و در گذشتن از خود آزادی راستین روح را در می یابد. 

نظر خود را با ما در میان بگذارید


تصویر امنیتی
تصویر جدید

اشتراک‌ گذاری

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

رقص روی شیشه

پخش زنده